همه ی این مدتی که ننوشتم و به قول مه تابِ جان، دل کسی شاد نشد؛ از خیلی چیز ها می خواستم بنویسم.
می خواستم بنویسم از تصاویر تکرار نشدنیِ شیرینی که حالا با یاد آوریشان، خیلی دارند اذیتم می کنند؛ خصوصا اینکه می دانم دیگر تکرار نمی شوند، مزید بر علت می شود.
مثلا آن محرابِ سبزِ مسجد اعتکافمان، و صدایی که پخش می شد و آن طرف پرده پر از هیاهو بود و من هیچ نمی شنیدم و وقتی متوجه صدا ها شدم که از داخل محراب آمدم بیرون. حالا آن محراب رویایی دیگر نیست، چون فرورفتگیش را پُر کرده اند! یا سِیرِ گنبد پوشیده از گرد و خاک حضرت سقا، در بین الطلوع مرداد ماهِ گرم، و نسیم خنکی که می وزید و منی که همه ام شده بود چشم؛ آن گنبد را هم دیگر نمی شود از آن جا دید چون دارند برای حرم سقف می سازند! و...
از رفقایی که نقاط اشتراکمان باهم بسیار است/ بود و فکر می کردم بیشتر از این ها رفیق باشند ولی بعد دیدم خیلی کمتر از این ها رفیقند و کیمیا که نقاط اشتراکمان از تعداد انگشتان یک دست هم کم تر است ولی برای عید نوروز برایم کارت پستال پست می کند درِ خانه، تا خوشحالم کند و گویی خوشحالی م برای او مهم تر است تا رفقای محکم تر(به زعم من) و دلم، که آخرش گرفته و...
می خواستم بنویسم از دیدِ کاریکاتوری و خنده دارمان به مقوله ی عمیقی همچون فرهنگ؛ و سطحی نگری غیر قابل باوری که همه را فراگرفته از خُرد تا کلان. ودر این میانه به گمانم تنها کسی که عقل و شعورش خیلی بیشتر از همه به این پدیده قد می دهد کسی غیر از "آقا" نیست. و از عکس العمل های مضحک بچه مذهبی ها در مقابل اصغر فرهادی و پیمان معادی و امثالهم و...
می خواستم از این حافظه ی لعنتی بنویسم، که آنقدر خوب و دقیق کار می کند که گاهی امانم را می بُرد؛ دقیقِ دقیق همه چیز یادم می ماند، حتی اینکه مثلا سال گذشته وقتی فلانی داشت حرف می زند، دستم را گذاشته بودم زیر چانه ام و داشتم از پنجره ابرها را سیاحت می کردم و به فلان چیز هم فکر می کردم و روسری ام آن شکلی بود و... . و اینکه چقدر حافظه ی دقیق ناکارآمد است و ...
از خودمان بنویسم و اینکه گاهی چقدر خودمان را ندید می گیریم و به این "من" نمی رسیم چون داریم مدام شق القمرهای فرهنگی می کنیم، و وقتی خودمان را می بینیم که خیلی انرژی ها از دست رفته و...
و بنویسم از اینکه چقدر ترک اولی می کنیم، و مرده شور همه ی کارهای فرهنگی عالم را ببرد که اجازه نمی دهد عین آدم با هم سلام و علیک کنیم و احوال هم را بپرسیم و بفهمیم کداممان حالش خوب نیست و باید برایش کاری کرد و هِی دور می شویم و دورتر. و...
هرکدام از این ها و خیلی چیزهای دیگر بسیار شرح و بسط دارند ولی... در نهایت بی خیال!
پ.ن.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من
شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است...
(تخیل نکنید، که اصلا حوصله ی اسمس ها و نظرات خصوصی بی مزه را ندارم!)
در ضمن: خیعلی تلاش کردم که عکس محمد عزیزِ دل رو لود کنم که انبساط خاطر پیدا کنید، خیعلی ینی حدود 2 ماه! اما بلاگفا دلش نخواست و تلاش، بی ثمر ماند!
